تاریخ_خاص

دکتر فردوس نظری؛

باز هم علیرغم تمام هشدارهای هواشناسی، بارش شدید باران پاییزی، من و تمام هم شهریهایم را غافلگیر کرده. گروههای مختلف را چک میکنم. فیلمهای مختلف از تجمع آب در خیابانها و حتی سرریز فاضلاب در خانه ها، در گروهها دست به دست میشود. خیلی از اشناها، در حال فرستادن عکس و فیلم از اوضاع نابسامان شهر در این تاریخ خاص هستند. در این چند روز در همه گروهها حرف از تاریخ خاص و به اصطلاح لاکچری نُهِ نُهِ نود و نه است. یکی از دوستانم که متخصص زنان است، در گروه دوستان، از ۲۴ عمل  سزارینی نوشته که از دیشب تا امروز انجام داده، ان هم کجا، در شهر قم. و در گروه بحث در مورد مسایل فرهنگی بالا گرفته.

در این میان، من در حال شام پختن و اماده شدن برای رفتن به مطب، یک دست به گوشی موبایل و چرخش در گروهها و یک پا در تراس خانه و بررسی اوضاع اب گرفتگی کوچه، دو دلم بین خانه نشینی و رفتن به مطب. به منشی جان پیام میدهم به این امید که بیماران به علت بارش باران، خانه نشینی را انتخاب کرده باشند ولی منشی در پاسخ میگوید: "خانم دکتر یه مریض از رامشیر اومده و طفلی خودش و خانومش سرتا پا خیسن. روم نمیشه بگم شما نمیاین. گناه دارن." راست میگوید، چاره ای ندارم. با بسم الله وبالله راه می افتم. خیابان اصلی را به بهانه کرونا بسته اند. فرعی ها تا بالای رکاب ماشین، غرق در اب شده اند. با استیصالی وصف ناشدنی، دل به دریا میزنم و با ماشین میزنم به آب. خدا خدا میکنم ماشین خاموش نشود. تعدادی ماشین خاموش سر چهارراه ایستاده اند و چند نفر که تا زانو در ابند در حال چک کردن موتور ماشین با کاپوتهای بالازده هستند. در این میان پیرمردی برایم دست تکان میدهد. میگوید: "بابا منو ازین جا نجات بده." کفشهایش را در دستش گرفته و شلوارش را تا زانو بالا زده. میگویم: "بابا من اگه ماشینم خاموش نشه تا فلکه دوم میرم." میگوید: "از هیچی بهتره. اسنپ گیرم نمیاد. تاکسی هم که نیست." سوار میشود. در راه میگوید: "خانم میبینی توروخدا. دوباره یه بارون زد که شهرمون رو اب ببره." با دنده یک و به سختی از دریای مواج آب باران آغشته به فاضلاب عبور میکنیم. به فلکه دوم میرسیم. انجا خوشبختانه اب فروکش کرده. پیاده میشود و در هنگام پیاده شدن میگوید: "خدا خیرت بده. کاشکی این ننه باباهایی که دارن خودشونو میکشن که بچه هاشون تو تاریخ لاکچری به دنیا بیان، از ننه بابای تو یاد میگرفتن که چطوری بچه شون رو تربیت کنن. شیر مادرت حلالت." لبخند میزنم و خداحافظی میکنم. و به تاریخ خاص بعدی می اندیشم. امیدوارم در آن تاریخ، همه چیز بهتر شده باشد. همه چیز.....